تبليغاتX
شوق پرواز
شوق پرواز
خدا
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز 

می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1388/07/20 ساعت 6:8 AM |

 

 

اگر خواهم غم دل با تو گويم

جا نمي‏يابم

اگر جايي كنم پيدا

تو را تنها نمي‏يابم

اگر جايي كنم پيدا و هم يابم تو را تنها

زشادي دست و پا گم مي‏كنم خود را نمي‏يابم

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1386/09/12 ساعت 10:33 AM |

 

 

نمي دانم چرا اين گونه هست؟

وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني

اما،دلت بسته به مهر ديگري است.

بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري...

که دلش پيش تو نيست

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1386/08/22 ساعت 4:21 PM |

 

 

«سوگند»

تـــــــو را قسم به عشق که در دلم جوانه زده، تـــــــو را قسم به اشک که در چشمانم حلقه زده، تـــــــو را قسم به شرافت و مردانگی،تــــــو را قسم به پاکی و صافی،تـــــــو را قسم به عشقهای بی پایان سحرگاه چون شبنمی بر گلبرگهای مــن بنشین، ولی با طلوع آفتاب نرو...

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1386/07/08 ساعت 3:50 PM |

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم

فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام

اگه یه وقت بگی نرو  رفتن پر از درده برام

گفتم صداتو نشنوم

پشت سرم زاری نکن

چی کار کنم مسافرم

من می رم ولی باز تو بدون همیشه

یاد تو از خاطر من فراموش نمی شه

گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام

عزیزم اگه تو نباشی می میرم

من می رم ولی باز تو بدون همیشه

یاد تو از خاطر من فراموش نمی شه

گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام

عزیزم اگه تو نباشی می میرم

نامه رو تا تهش بخون

گریه نکن طاقت بیار

نامه رو خط خطی نکن

دو جمله هم دَووم بیار

باور نکن یه بی وفام

نامه می ذارم و می رم

نه، قسمت زندگیم اینه

به کی بگم؟ مسافرم

سهم من از تو دوریه

تو لحظه های بی کسی

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

من می رم ولی باز تو بدون همیشه

یاد تو از خاطر من فراموش نمی شه

گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام

عزیزم اگه تو نباشی می میرم

همیشه زنده می مونن با یاد تو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام

دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه

تمومه خاطرات خوش

خدانگهدارت باشه

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1386/06/19 ساعت 10:25 AM |

                 

 

              به نام او که شقایقها را به سرشت شقایقی اش آفرید

دریا هم مثل وسعت چشمان توست. وقتی به دور از هیاهو و غوغای روز آرام می نشینی و نگاهت را همراه کوچ مرغکان وحشی کوچ می دهی . مثل همان وقتها که مغمومی و کسی نیست عمق درد تو را پیدا کند و تو همانند پروانه ای گرداگرد کلماتی لطیف پرواز می کنی و برخلاف ذهن های آشفته و گریزان از ضربه های روزگار حتی فکر ثانیه ای فرار به ذهن خود نمی دهی و دنبال بهانه ای می گردی تا پیچکها را از روی دیوار غم و اندوه چه جاودانه و زیبا مزین کنی. آری، انگار تو زمزمه های طبیعت را با خود احساس می کنی. ثانیه هایی که هیچکس حرف مرغکان وحشی را نفهمید و تو چه صبورانه نغمه هایی لطیف به همراه پرواز آنها می سرودی و تا مرز شناخت معبود هستی می رفتی و حال ایستاده ای تا رازهای قشنگ خلقت را بیابی و به انسانهای اطرافت بگویی که واژه های اطرافتان را حس کنید و بدانید چقدر شنیدن این واژه ها عزیز است، عزیزتر از همه چیزهایی است که دل به آنها بسته اید.

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 10:22 AM |

 

 

 

 

خدا اگه میون این همه آدم بازم نوبت باختن من بود

چرا عاشق شدم اونی که همه هستیمو زیر پاش دادم

چرا آتیش سوختن من بود چرا عاشق شدم؟

 

می خواهم باز راهی شوم . من دوست دارم یار همیشگی جاده ها باشم.

برایم دعا کن

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1386/05/17 ساعت 8:48 AM |

 

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم وقتی چشمانت را باز می کنی وقتی نگاهت موج موج می شود . مثل شبهای دریا با اینکه مه آلود است.

اما صدای دریا همیشه به گوش می رسد پرستوی زیبای من دلم می خواست به هنگام آمدنت گل سرخی بچینی و برایم بیاوری ...

شاید که در راه آمدن بوی خوش این گل به مشام پرستوی دیگری برسد و او نیز با ما بیاموزد دوست داشتن را.

|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1386/03/19 ساعت 6:15 PM |

برگی هست؟

می خواهم حرفی از زندگی بر روی تصویر تمام نشانه های زیستن بنویسم اما آیا کسی هست که ببیند قلم نامرئی مرا و نگاه خسته یک رهگذر که این راه مرا رفته و طاقت ماندن ندارد و آیا برگی هست که کلمات سوزنده مرا متحمل شود و ذوب نگردد؟ مطمئنا نه برگیست و نه رهگذری. این جا همان جاده تهی است. تنها می مانند ابرهایی که برای باریدن لحظه شماری می کنند. سنگریزه هایی که برای باریدن لحظه ای بر سر عابری خسته فرو می ریزند و حلال نیاز به یک خواب عمیق دارند و نگاههایی که می خواهند فریاد بزنند تا کسی صدایشان را به گوش باد برساند چون آنها سالها در ندای نگاهشان محو گشته اند

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1386/02/30 ساعت 10:17 AM |

 

 

 

 

 

بهترين آواز

غصه‏هايت را شبي با دست خود پر مي‏دهم

صد افق را من به چشماني كه شد تر، مي‏دهم

گر چه درياي نگاهم گشته از قايق تهي

من به خاك ساحلت يكريز گوهر مي‏دهم

آسمان قلب تو خالي ز پرواز است و من

بر فراز وسعت پاكش كبوتر  مي‏دهم

من شدم باران و هر شب در خم پس كوچه‏ها

بهترين آواز را از عشق تو سر مي‏دهم

|+| نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه 1386/02/13 ساعت 12:9 PM |

 
 
 
 
ياد داري

ياد داري روزهايي كه گل مي‏كاشتيم

كلبه‏اي در جنگل سبز صداقت داشتيم

ياد داري روزهايي را كه غم معني نداشت

خنده‏هامان مرهمي بر زخم‏هامان مي‏گذاشت

در تب و تاب پريدن بالهامان باز بود

در نگاه شاپركها آسماني راز بود

رازها از پر زدن در آسمان بي‏كران

رفتن و آبي شدن در آسمان بي‏كران

اينك ، اما دستهاي سرد ما سيماني‏اند

در حصار ناتوانيهاي ما زنداني‏اند

بايد از آن روزهاي خوب و زيبا ياد كرد

آستين بالا زد و اين باغ را آباد كرد

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1386/02/04 ساعت 5:26 PM |

 

 

بدرقه

برو هر جا كه مي‏خواهي خداپشت و پناه تو

 به رسم كهنه اشك و آه مي‏ريزم به راه تو

ندارم جز اين كنم تقديم چشمانت

ببين با دست خالي باز گشت اين روسياه تو

 بسوز اي دل به اين آتش به جرم عاشقيهايت

به يك بيگانه دل بستي همين بود اشتباه تو

ببين كه بي خيال تو گذشت از عهد ديرينش

اگر دلگير و دلتنگي فداي بغض پنهانت

برو چون من ندارم طاقت يك قطره آه است

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1386/01/20 ساعت 5:31 PM |

 
 
 
 
 
كاش
كاش ديگر بار شيدا مي‏شدم

موج سرگردان دريا مي‏‏شدم

كاش چون صبحهاي مستي ساز عشق

در غم مستي مصفا مي‏شدم

كاش در آيينه دلدادگي

 در كنار عشق پيدا مي‏شدم

كاش در دشت عطشناك فراق

 سالها نخل شكيبا مي‏شدم

كاش در پوييدن راه وصال

آهوي دامان صحرا مي‏شدم

كاش چون پروانه در قاموس شمع

لحظه‏اي در عشق معنا مي‏شدم

كاش در شيدايي شبهاي انس

با نواي دل هم آوا مي‏شدم

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1386/01/05 ساعت 9:59 AM |

 

 

 

زندگي يعني چكيدن

همچو شمع از گرمي عشق

زندگي يعني گم شدن در گرمي عشق زندگي يعني لطافت

زندگي يعني دويدن رفتن و آخر رسيدن

بي امان در وادي عشق  براي آبادي عشق

عاشق و دلداده بودن

مي‏توان ، هر لحظه ،  هرجا

پر غرور چون آبشاران

مي‏شود اندوه شب را

                                       بودن اما ساده بودن

از نگاه صبح فهميد

شادي بگذشته را ديد

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1385/12/22 ساعت 7:4 PM |

 

 

 

 

ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری چشمه ايی خشک و سياهم خسته ايی گم کرده راهم بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1385/12/05 ساعت 6:24 PM |

راز نگاه

من راز نگاهت را از آيينه پرسيدم

چشمان نجيبت را از دور پرستيدم

باران شدم و چون اشك بر عشق تو باريدم

من شمع وجودم را به مهر تو بخشيدم

مثل گل نيلوفر چشم تو بهاري شد

از پيش دلم آرام رفتي و نفهميدم

مرز دل و چشم تو از شهر افق پيداست

من سرخي گلها را در خنده تو ديدم

در شهر اقاقي‏ها تو پاكترين عشقي

من راز شكفتن را از باغ دلت چيدم

لبخند زدي آرام بر گونه غمناكم

من با گل لبخندت بر حادثه خنديدم

اي كاش دو چشم تو سرفصل افقها بود

آن وقت تو را هر صبح از پنجره مي‏ديدم

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1385/11/24 ساعت 6:5 PM |

 
 
كاش
كاش ديگر بار شيدا مي‏شدم

موج سرگردان دريا مي‏‏شدم

كاش چون صبحهاي مستي ساز عشق

در غم مستي مصفا مي‏شدم

كاش در آيينه دلدادگي

 در كنار عشق پيدا مي‏شدم

كاش در دشت عطشناك فراق

 سالها نخل شكيبا مي‏شدم

كاش در پوييدن راه وصال

آهوي دامان صحرا مي‏شدم

كاش چون پروانه در قاموس شمع

لحظه‏اي در عشق معنا مي‏شدم

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1385/11/15 ساعت 4:51 PM |

 

 

 

پس از آن غروب رفتن ... اولین طلوع من باش ... من رسیدم رو به آخر ... تو بیا شروع من باش ... شب و از غصه جدا کن ... چکه کن رو باور من ... خط بکش رو جای پای ... گریه های آخر من ... اسمتو ببخش به لبهام ... بی تو خالیه نفسهام ... خط بکش رو باور من... زیر سایه بون دستام ...خواب سبز رازقی باش ... عاشق همیشگی باش ... خسته ام از تلخی شب ... تو طلوع زندگی باش

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 9:58 AM |

آهاي آقا! آهاي خانم!

يه شاخه گل ازم بخر

از همه نوع از همه رنگ

هر چي دلت ميخواد ببر

 

اين يكي ياسه بخدا

به رنگ و روش نگاه نكن

تموم ياسا سفيدن

اين يكي رنگ نيلوفر

 

اين گل سرخ نازنين

يه معركست بيا ببين

شكفتن دوباره بود

ماه رمضون، تو اون سحر

 

اصلآ بيا اينو ببين

شقايقه. نفهميدي!؟

شرمندتم سر نداره

يه شاهگله بدون سر

 

يه شاخه لاله هم دارم

ببين چه ناز و خوشكله

دو برگش افتاده زمين

به ضرب داس و با تبر

 

يه غنچه ي محمدي

دارم برات دل مي بره

شكوفه بود كه چيدنش

گلچينا با تير سه سر

 

دسته گلاي ناز من

زينت و تاج عالمن

بهاش يه قلب لرزونه

يه عاشقي. يه چشم تر

 

حالا اگه پسنديدي

هر كدومو خواستي ببر

تو رو خدا فقط بگو

از گل نرگس چه خبر؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/11/04 ساعت 6:22 PM |

 

 

غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتر
آخر خط زندگی این نفسای آخر
وقتی دارم با هر نفس از زمون سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون از این اون دلگیر می شم

این آخر رها دیگه باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم

سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی

گلایه ها مو می تونی از توی چشام بخونی

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم لب هانو رو هم بدوزم

دربه در غزل فروش منم که گیتار می زنم

باهر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم

نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1385/11/01 ساعت 3:44 PM |

 

 

آمدی از راه دوری تنگ زیبای بلوری
آمدی دیدی دلم را خسته در کنج صبوری
وقت تاریکای جاده با تو یک فانوس آمد
تشنه بودم قطره ای را با تو اقیانوس آمد
قصد دل کندن ندارم از تو ای دلکنده از خود
از تو ای برده دلم رو تا شب خوب تولد
قصد دل کندن ندارم از تو ای دلکنده از خود
از تو ای برده دلم رو تا شب خوب تولد
ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم
غصه معنایی ندارد تا تو میخندی برایم
پیش تو از یاد بردم روزهای سختیم را
عشق مدیون تو هستم لحظه ی خوشبختیم را
قصد دل کندن ندارم از تو ای دلکنده از خود
از تو ای برده دلم رو تا شب خوب تولد

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1385/10/26 ساعت 8:52 AM |

تو مثل ...

تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق

تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق

تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري

تو مثل نم نم باران پر ، لطيف و پاك و صبوري

تو مثل مرهم ياسي براي يك دل خسته

تو مثل غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم

تو مثل  خنده ياسي و مثل غربت يك غم

تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن

در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن

تو مثل نغمه موجي غريب و آبي و ساده

شبيه شاخه گلي كه افق به چلچله داده

تو مثل چكه مهري ز سقف سبز صداقت

تو مثل گريه شعري به روي صفحه غربت

تو مثل لذت رويا تو مثل شوق نگاهي

 هزار مرتبه خورشيد و صد افق پر ماهي

تو مثل لطف بهاري پر از شكوفه خواندن

تمام هستي من شد ميان شعر تو ماندن

تو مثل هر چه كه هستي مرا به نام صدا كن

براي اين دل سرگشته وقت صبح دعا كن

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1385/10/16 ساعت 11:0 AM |

 

 

 

 

در گذر کوچه های قدیمی آشنائیمان، چند بوته تنهای شقایق روئیده و هر روز که من از آنجا می گذرم گلها در گوش هم نجوا می کنند که:

تنهای کویر تنهایی آمده و آهسته دامنشان را از پیش پایم به کنار می کشند تا موج غم، دامنشان را نیالاید. آنگاه می روم. در زیر ناودان زنگ زده ی بام کاه گلی همسایه پیرمان در زیر شرشر باران می ایستم شاید که غم من هم همراه آب در سطح کوچه جاری شود اما ...

بعضی وقتها دلم برای آفتاب تنگ می شود به تو نگاه می کنم. اما در زیر شلاق اشعه هایت تاب نمی آورم تو مرا از خود می رانی و من می روم چون ذورق در طوفان، شکسته بادبانهایم پوششی شده اند تا شعله های خشم آفتاب نیازارد مرا.

و من می روم. می روم تا در افق،‌ تا در خورشید، تا در تو ذوب شوم. من می روم.

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/10/11 ساعت 9:40 AM |

 

 

 

 

کسی آمد در اندوهم نشست و دوست خطابم کرد

چه آرام و قشنگ بود آن روز

آن ساعت

خندید و گل مهر در دلم روئید

کسی آمد

طنین صدایش همانند بارش باران عمیق بود

کسی آمد و نگاهش مرا در خود گم کرد و همانند مهتاب درخشان بود

کسی آمد ولی می ترسم برود و دیگر نه قشنگ باشد و نه آرام و آن ساعت گل مهر در دلم خشک شود

و صدایش دیگر به گوش نرسد تا از بارش بی امان ابرهای همیشه بهاری جلوگیری کند.

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1385/10/05 ساعت 2:54 PM |

 

 

 

بهش نگین که من چقدر دوسش دارم

برای بردن دلش کوه رو روشونم می ذارم

بهش نگین دیوونه چشاش شدم

مست همه شیطونیهاش

 عاشق خنده هاش شدم

اگه بفهمه عاشقم

می ره و پیداش نمی شه

کی می دونه عاقبت این دل زارم چی می شه

اگه بگم دوسش دارم قلبشو پنهون می که

پیش چشای عاشقم رقیبو مهمون می کنه

|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1385/10/02 ساعت 7:43 AM |

 

 

 

 

ماه پیشونی

توی گسترده رویا ای سوار اسب ابلق

دنبال کدوم مسیری توی تاریکی مطلق

ای به رویا سر سپرده با توام ای همه خوبی

راهی کدوم دیاری آخه با این اسب چوبی

 

با توام ای که تو فکرت با هر عشق و با هر اسمی

رهسپار فتح قلب ماه پیشونی طلسمی

توی دستای نجیبت عکس ماه پیشونی داری

واسه پیدا کردن جاش دنیا رو نشونی داری

 

ماه پیشونی تو قصه فکر بیداری تو خوابه

خورشید هفت آسمون نیست عکس خورشید توی آبه

از خواب قصه بلند شو اسب چوبیتو رها کن

ماه پیشونی توی قصه ست مرد من منو صدا کن

 

اگه از افسانه دورم اگه ماه پیشونی نیستم

واسه خواب خستگیهات مثل یک قصه لطیفم

به صداقت تو مؤمن مثل قلب تو شریفم

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/09/27 ساعت 8:40 AM |

 

 

 

رنگین کمان پاداش کسانیست که تا انتها زیر باران میمانند....

 

پل

برای خواب معصومانه عشق

کمک کن بستری از گل بسازیم

برای کوچ شب هنگام وحشت

کمک کن با تن هم پل بسازیم

 

کمک کن سایه بونی از ترانه

برای خواب ابریشم بسازیم

کمک کن ب کلام عاشقانه

برای زخم شب مرهم بسازیم

 

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو

میون سفره شب تو با من

بذار بین من و تو دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن

 

تو رو می شناسم ای شبگرد عاشق

تو با اسم شب من آشنایی

از اندوه تو و چشم تو پیداست

که از ایل و تبار عاشقایی

 

تو رو می شناسم ای سردرگریبون

غریبگی نکن با هق هق من

تن شکسستتو بسپار به دستِ

نوازشهای دست عاشق من

 

به دنبال کدوم حرف و کلامی

سکوتت گفتن تمام حرفهاست

تو رو از تپش قلبت شناختم

تو قلبت قلب عاشقای دنیاست

 

تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه

منو به جشن نور و آینه بردی

چرا از سایه های شب بترسم

تو خورشیدو به دست من سپردی

 

کمک کن جاده های مه گرفته

من مسافرو از تو نگیرن

کمک کن تا کبوترهای خسته

روی یخ بستگی شاخه نمیرن

 

کمک کن از مسافرهای عاشق

سراغ مهربونی رو بگیریم

کمک کن تا برای هم بمونیم

کمک کن تا برای هم بمیریم

 

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو

میون سفره شب تو با من

بذار بین من و تو دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن

|+| نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه 1385/09/23 ساعت 9:19 AM |

 

اون روز فراموشم نمی شه

یه روز غروب، تو کوچه ها بارون می اومد

چیک چیک، صدای گریه ناودون می اومد

بارون دونه دونه از هر سو روون بود

مرغ خسته اون شب کنج آشیون بود

هنوز او روز فراموشم نمی شه

که با دست قشنگت روی شیشه

کشیدی عکس قلب و نوشتی

واسه امروز و فردا و همیشه

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/09/20 ساعت 3:37 PM |

 

 

 

 

 

سراب (گل غم)

من گلی پژمرده دارم در سرابی

بی نصیبی تشنه کام قطره آبی

من گلی خشکیده دارم بر مزاری

آرزومند شفای دست یاری

در سراب سینه من

یک گل غم تشنه مرده

بر مزار آرزوها

قلب تنگم جا سپرده

 

این منم آری که دارم دلی

تشنه کام مهر یاری

قطره ای از سیل عشق تو را

از تو می خواهم به زاری

در سراب سینه من

یک گل غم تشنه مرده

بر مزار آرزوها

قلب تنگم جا سپرده

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1385/09/18 ساعت 9:53 AM |

 

 

 

بمان بمان (دل شکسته)

بمان برای من دو چشمت آسمان من

ببین ترانه وفا نشسته بر لبان من

بیا که جز تو بی وفا ندارم آرزو به سر

سفر مکن بیا مرا به شهر آرزو ببر

 

بیا که با تو زنده ام امید و آرزوی من

ببین که بی تو خسته ام بیا بیا به سوی من

بیا که جز تو بی وفا ندارم آرزو به سر

سفر مکن بیا مرا به شهر آرزو ببر

 

بمان برای من بمان امید دلنواز من

بگو به من بگو به من چرا تو خسته ای ز من

بیا که جز تو بی وفا ندارم آرزو به سر

سفر مکن بیا مرا به شهر آرزو ببر

 

در انتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام

رها مکن دل مرا بیا که دل شکسته ام

بیا که جز تو بی وفا ندارم آرزو به سر

سفر مکن بیا مرا به شهر آرزو ببر

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/09/15 ساعت 8:37 AM |